-
یک شعر
چهارشنبه 4 آذرماه سال 1388 13:25
این شعرو دایی امین برا من گفته من هم بهش قول دادم بزرگ که شدم جوابشو با شعر بدم... تو که اون صورتت مثل یه ماهه فدای چشم تو چون که سیاهه طلوع زندگی بر تو مبارک الا ای حضرت ماهان،،سه ماهه
-
تب
پنجشنبه 21 آبانماه سال 1388 08:32
دیروز مامان خیلی نگران شده بود آخه فکر می کرد من تب دارم. من هم هرچی براش ادا درمی آوردم که بابا من چیزیم نیست اون متوجه نمی شد. آخه من هنوز زبونم باز نشده که بهش بگم مامان جون من سالمم و هیچ تبم ندارم. به خاطر همین باید با خندیدن و شیطونی کردن بهش میفهموندم که اونم هیچ متوجه نمیشد. دیگه حسابی کلافه شده بودم از دستش....
-
سلام
پنجشنبه 21 آبانماه سال 1388 07:57
سلام بچه ها بالاخره من هم اومدم تو دنیاتون.........